شمارهٔ ۷ - واو راست
باز یارب چونم از هجران دوست
باز چون گمگشتهام جویان دوست
تا همیخایم لب و دندان خویش
ز آرزوی آن لب و دندان دوست
دیدگانم ابر درافشان شدهست
ز آرزوی لفظ درافشان دوست
من نخسبم بیخیال روی یار
من نخندم بیلب خندان دوست
من به جان با دوست پیمان کردهام
نشکنم تا جان بود پیمان دوست
من چنینم یار گویی چون بود
آن خود دانم ندانم آن دوست