شمارهٔ ۲۳ - و او راست

ای رفته من از رفتن تو با غم و دردم
مردم ز تو وز این قبل از شادی فردم
تا وصل تو را هجر تو ای ماه فروخورد
دردی نشناسم که به صد باره نخوردم
از چهرهْ تو بتکده بوده‌ست مرا چشم
امروز در این بتکده از آب به دردم
گویند کز آتش تبش و گرمی باشد
پس چون که من از آتش غم‌بادم سردم
یا دوست بگشتی تو از آن حال که بودی
من روزی از این درد به صد بار بگردم
گه با مژهٔ ترم گه با لب خشکم
گه با دل پرخونم گه با رخ زردم
فرخی سیستانی فرخی سیستانی