عشق تو نهال حیرت آمد
وصل تو کمال حیرت آمد
بس غرقهٔ حال وصل کآخر
هم بر سر حال حیرت آمد
یک دل بنما که در ره او
بر چهره نه خال حیرت آمد
نه وصل بماند و نه واصل
آنجا که خیال حیرت آمد
از هر طرفی که گوش کردم
آواز سؤال حیرت آمد
شد مُنهزِم از کمال عزّت
آن را که جلال حیرت آمد
سر تا قدم وجود حافظ
در عشق، نهال حیرت آمد