غزل شمارهٔ ۲۱۷

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۷
عاشقان نرد محبت چو به دلبر بازند
شرط عشق است که اول دل و دین دربازند
آن‌چه جان دو جهان افکند آسان به گرو
نرد شوخی‌ست که خوبان سمن‌بر بازند
ز دیاری که ز یاد از همه می‌باید باخت
حکم ناز است که این طایفه کمتر بازند
بر سر داد محبت که حسابی دگرست
بی‌حسابست که تا سر بود افسر بازند
نرد دعویست که چون عرصه شود تنگ آنجا
سروران افسر و بی‌پا و سران سر بازند
بندی شش جهتم فرد چو آن مهرهٔ نرد
کش جدا در عقب عقده ششدر بازند
هست در عشق قماری که حرج نیست در آن
گرچه بر روی مصلای پیامبر بازند
محتشم نرد ملاقات بتان باعشاق
هست خوش خاصه کز افراط مکرر بازند
محتشم کاشانی محتشم کاشانی