شمارهٔ ۱۷ - ایضا در شکایت از قرض گوید

عبید زاکانی » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۱۷ - ایضا در شکایت از قرض گوید
وای بر من که روز شب شده‌ام
دایما همنشین و همدم قرض
مدتی گرد هرکسی گشتم
بو که آرم به دست مرهم قرض
آخرالامر هیچکس نگشاد
پای جانم ز بند محکم قرض
.​.​. ن درستی نیافتم جائی
که مرا وارهاند از غم قرض
عبید زاکانی عبید زاکانی