غزل شمارهٔ ۶۳

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳
چه چیز است آن‌که عکس او حلاوت داد صورت را
چو آن پنهان شود گویی که دیوی، زاد صورت را
چو بر صورت زند یک دم ز عشق آید جهان بر هم
چو پنهان شد درآید غم نبینی شاد صورت را
اگر آن خود همین جان است، چرا بعضی گران‌جان است
بسی جانی که چون آتش دهد بر باد صورت را
وگر عقل است آن پرفن چرا عقلی بود دشمن
که مکر عقل بُد در تن کند بنیاد صورت را
چه داند عقل کژخوانش مپرس از وی مرنجانش
همان لطف و همان دانش کند استاد صورت را
زهی لطف و زهی نوری، زهی حاضر زهی دوری
چنین پیدا و مستوری کند منقاد صورت را
جهانی را کشان کرده بدن‌هاشان چو جان کرده
برای امتحان کرده ز عشق استاد صورت را
چو با تبریز گردیدم ز شمس‌الدین بپرسیدم
از آن سرّی کزو دیدم همه ایجاد صورت را
مولانا مولانا