بخش ۱۷ - به خواب دیدن خسرو نیای خویش انوشیروان را
چو آمد زلف شب در عطرسایی
به تاریکی فروشد روشنایی
برون آمد ز پرده سحرسازی
ششاندازی به جای شیشهبازی
به طاعت خانه شد خسرو کمر بست
نیایش کرد یزدان را و بنشست
به برخورداری آمد خواب نوشین
که بر ناخورده بود از خواب دوشین
نیای خویشتن را دید در خواب
که گفت ای تازهخورشید جهانتاب
اگر شد چار مولای عزیزت
بشارت میدهم بر چار چیزت
یکی چون ترشی آن غوره خوردی
چو غوره زان ترشرویی نکردی
دلآرامی تو را در بر نشیند
کز او شیرینتری دوران نبیند
دوم چون مرکبت را پی بریدند
وزان بر خاطرت گردی ندیدند
به شبرنگی رسی شبدیز نامش
که صرصر درنیابد گردگامش
سیم چون شه به دهقان داد تختت
وزان تندی نشد شوریده بختت
به دست آری چنان شاهانهتختی
که باشد راست چون زریندرختی
چهارم چون صبوری کردی آغاز
در آن پرده که مطرب گشت بیساز
نواسازی دهندت بار بدنام
که بر یادش گوارد زهر در جام
به جای سنگ خواهی یافتن زر
به جای چار مهره چار گوهر
ملکزاده چو گشت از خواب بیدار
پرستش کرد یزدان را دگربار
زبان را روز و شب خاموش میداشت
نمودار نیارا گوش میداشت
همه شب با خردمندان نخفتی
حکایت باز پرسیدی و گفتی