قصیدهٔ شمارهٔ ۲۲

پروین اعتصامی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۲
کارها بود در این کارگه اخضر
لیک دوک تو نگردید از این بهتر
سر این رشته گرفتی و ندانستی
که هریمنش گرفته‌ست سر دیگر
موج‌ها کرده مکان در لب این دریا
شعله‌ها گشته نهان در دل این مِجمر
تو ندانم به چه امید نهادستی
کالهٔ خویش در این کشتی بی‌لنگر
پای غفلت چه نهی بر دم این کژدم
دست شفقت چه کشی بر سر این اژدر
به نگردد دگر آزردهٔ این پیکان
برنخیزد دگر افتادهٔ این خنجر
در شیطان در ننگ است، بر آن منشین
ره عصیان ره مرگ است، بر آن مگذر
آشیان‌ها به نمی ریخته این باران
خانمان‌ها به دمی سوخته این اخگر
آسیای تو شد افلاک و همی‌ترسم
که ز گشتنش تو چون سرمه شوی آخر
می‌روی مست ز بیغوله و می‌آید
با تو این دزد فریبندهٔ غارتگر
سبک آن مرغ که ننشست بدین پستی
خنک آن دیده که نغنود در این بستر
شو و بر طوطی جان شکر عرفان ده
ورنه برپرد و گردد تبه این شکر
بی‌خبر می‌رود این شب‌روی بی‌پروا
ناگهان می‌کشد این گیتی دون‌پرور
هوشیاری نبود در پی این مستی
جهد کن تا نخوری باده از این ساغر
تو چنین بی‌خود و فکر تو چنین باطل
کور را کور نشد هیچ‌گهی رهبر
چند چون پشه ز هر دست قفا خوردن
چند چون مور به هر پای فشاندن سر
همچو طاووس به گلزار حقیقت شو
همچو سیمرغ سوی قاف ارادت پر
کشتهٔ حرص نیاورد بر تقوی
لشکر جهل نشد بهر کسی لشکر
چند با اهرمن تیره‌دلی همره
نفسی نیز ره صدق و صفا بسپر
مردم پاک شو، آن‌گاه به پاکان بین
دیده حق‌بین کن و آن‌گاه به حق بنگر
چشم را به ز حقیقت نبود پرتو
روح را به ز فضیلت نبود زیور
سخن از علم سماوات چه می‌رانی
ای که نشناخته‌ای باختر از خاور
هر که آزار روا داشت، شد آزرده
هر که چه کند در افتاد به چاه اندر
گر نخواهی که رسد بر دلت آزاری
بر دل خلق مزن بی‌سببی نشتر
مطلب روزی ننهاده که با کوشش
نخوری قسمت کس، گر شوی اسکندر
بهر گلزار در آتش مفکن خود را
که گلستان نشود بر همه کس آذر
از نکو خصلتی و بد گهری زین‌سان
نخل پر میوه و ناچیز بود عرعر
تو هم ای شاخ، بری آر که خوش‌تر شد
ز دوصد سرو، یکی شاخک بارآور
چه شدی بستهٔ این محبس بی‌روزن
چه شدی ساکن این کنگرهٔ بی‌در
سر خود گیر و از این دام گریزان شو
دل خود جوی و از این مرحله بیرون بر
نسزد تشنه همی عمر به سر بردن
به امیدی که نمک‌زار شود کوثر
طلب ملک سلیمان مکن از دیوان
که چو طفلت بفریبند به انگشتر
زنگ خودبینی از آئینهٔ دل بزدا
گرد آلودگی از چهرهٔ جان بستر
ای که پویی ره امّید شب تیره
باش چون رهروی، آگاه ز جوی و جر
چو رود غیبت و هنگام حضور آید
تو چه داری که توان برد بدان محضر
سود و سرمایه به یک بار تبه کردی
نشدی باز هم آگاه ز نفع و ضر
چو تو خود صاعقهٔ خرمن خود گشتی
چه همی نالی از این تودهٔ خاکستر
نبرد هیچ به غیر از سیه‌ای با خود
هر که زان کشت‌فروشان طلبد عنبر
بید خرما و تبرخون ندهد میوه
دیو طه و تبارک نکند از بر
خواجه آن است که آزاده بود، پروین
بانو آن است که باشد هنرش زیور
پروین اعتصامی پروین اعتصامی