شمارهٔ ۷ - آرزوی پرواز

کبوتربچه‌ای با شوق پرواز
بجرئت کرد روزی بال و پر باز
پرید از شاخکی بر شاخساری
گذشت از بامکی بر جوکناری
نمودش بس که دور آن راه نزدیک
شدش گیتی به پیش چشم تاریک
ز وحشت سست شد بر جای، ناگاه
ز رنج خستگی درماند در راه
گه از اندیشه بر هر سو نظر کرد
گه از تشویش سر در زیر پر کرد
نه فکرش با قضا دم‌ساز گشتن
نه‌اش نیروی زان ره بازگشتن
نه گفتی کان حوادث را چه نام است
نه راه لانه دانستی کدام است
نه چون هر شب حدیث آب و دانی
نه از خواب خوشی، نام و نشانی
فتاد از پای و کرد از عجز فریاد
ز شاخی مادرش آواز در داد
کز این‌سان است رسم خودپسندی
چنین افتند مستان از بلندی
بدین خردی نیاید از تو کاری
به پشت عقل باید بردباری
تو را پرواز بس زود است و دشوار
ز نوکاران که خواهد کار بسیار
بیاموزندت این جرئت مه و سال
هَمت نیرو فزایند، هم پر و بال
هنوزت دل ضعیف و جثه خرد است
هنوز از چرخ، بیم دست‌برد است
هنوزت نیست پای برزن و بام
هنوزت نوبت خواب است و آرام
هنوزت اندُه بند و قفس نیست
به جز بازیچه، طفلان را هوس نیست
نگردد پخته، کس با فکر خامی
نپوید راه هستی را به گامی
تو را توش هنر می‌باید اندوخت
حدیث زندگی می‌باید آموخت
بباید هر دو پا محکم نهادن
از آن پس، فکر بر پای ایستادن
پریدن بی‌پر تدبیر، مستی‌ست
جهان را گه بلندی، گاه پستی‌ست
به پستی در، دچار گیر و داریم
به بالا، چنگ شاهین را شکاریم
من این‌جا چون نگهبانم، تو چون گنج
تو را آسودگی باید، مرا رنج
تو هم روزی روی زین خانه بیرون
ببینی سحربازی‌های گردون
از این آرامگه وقتی کنی یاد
که آبش برده خاک و باد بنیاد
نه‌ای تا زآشیان امن، دلتنگ
نه از چوبت گزند آید، نه از سنگ
مرا در دام‌ها بسیار بستند
ز بالم کودکان پرها شکستند
گه از دیوار سنگ آمد گه از در
گهم سرپنجه خونین شد گهی سر
نگشت آسایشم یک لحظه دم‌ساز
گهی از گربه ترسیدم، گه از باز
هجوم فتنه‌های آسمانی
مرا آموخت علم زندگانی
نگردد شاخک بی‌بن، برومند
ز تو سعی و عمل باید، ز من پند
پروین اعتصامی پروین اعتصامی