شمارهٔ ۱۱ - آئین آینه
وقت سحر، به آینهای گفت شانهای
کاوخ! فلک چه کجرو و گیتی چه تندخوست
ما را زمانه رنجکش و تیرهروز کرد
خرم کسی که همچو تواش طالعی نکوست
هرگز تو بار زحمت مردم نمیکشی
ما شانه میکشیم به هر جا که تار موست
از تیرگی و پیچ و خم راههای ما
در تاب و حلقه و سر هر زلف گفتوگوست
با آن که ما جفای بتان بیشتر بریم
مشتاق روی توست هر آن کسی که خوبروست
گفتا هر آن که عیب کسی در قفا شمرد
هرچند دل فریبد و رو خوش کند عدوست
در پیش روی خلق به ما جا دهند از آنک
ما را هر آنچه از بد و نیک است روبهروست
خاری به طعنه گفت چه حاصل ز بو و رنگ
خندید گل که هر چه مرا هست رنگ و بوست
چون شانه، عیب خلق مکن موبهمو عیان
در پشت سر نهند کسی را که عیبجوست
زان کس که نام خلق به گفتار زشت کشت
دوری گزین که از همه بدنامتر هماوست
ز انگشت آز، دامن تقوی سیه مکن
این جامه چون درید، نه شایستهٔ رفوست
از مهر دوستان ریاکار خوشتر است
دشنام دشمنی که چو آئینه راستگوست
آن کیمیا که میطلبی، یار یکدل است
دردا که هیچگه نتوان یافت، آرزوست
پروین، نشان دوست درستی و راستیست
هرگز نیازموده، کسی را مدار دوست