شمارهٔ ۱۸ - اندوه فقر

با دوک خویش، پیرزنی گفت وقت کار
کاوخ! ز پنبه ریشتنم موی شد سفید
از بس که بر تو خم شدم و چشم دوختم
کم‌نور گشت دیده‌ام و قامتم خمید
ابر آمد و گرفت سر کلبهٔ مرا
بر من گریست زار که فصل شتا رسید
جز من که دستم از همه چیز جهان تهی‌ست
هر کس که بود، برگ زمستان خود خرید
بی‌زر، کسی به کس ندهد هیزم و زغال
این آرزوست گر نگری، آن یکی امید
بربست هر پرنده در آشیان خویش
بگریخت هر خزنده و در گوشه‌ای خزید
نور از کجا به روزن بیچارگان فتد
چون گشت آفتاب جهان‌تاب ناپدید
از رنج پاره دوختن و زحمت رفو
خونابهٔ دلم ز سرانگشت‌ها چکید
یک جای وصله در همهٔ جامه‌ام نماند
زین روی وصله کردم، از آن رو ز هم درید
دیروز خواستم چو به سوزن کنم نخی
لرزید بند دستم و چشمم دگر ندید
من بس گرسنه خفتم و شب‌ها مشام من
بوی طعام خانهٔ همسایگان شنید
ز اندوه دیر گشتن، اندود بام خویش
هر گه که ابر دیدم و باران، دلم طپید
پرویزن است سقف من، از بس شکستگی
در برف و گل چگونه تواند کس آرمید
هنگام صبح در عوض پرده، عنکبوت
بر بام و سقف ریخته‌ام تارها تنید
در باغ دهر بهر تماشای غنچه‌ای
بر پای من به هر قدمی خارها خلید
سیلاب‌های حادثه بسیار دیده‌ام
سیل سرشک زان سبب از دیده‌ام دوید
دولت چه شد که چهره ز درماندگان بتافت
اقبال از چه راه ز بیچارگان رمید
پروین، توانگران غم مسکین نمی‌خورند
بیهوده‌اش مکوب که سرد است این حدید
پروین اعتصامی پروین اعتصامی