شمارهٔ ۳۸ - تاراج روزگار
نهال تازهرسی گفت با درختی خشک
که از چه روی، تو را هیچ برگ و باری نیست
چرا بدین صفت از آفتاب، سوختهای
مگر به طرف چمن، آب و آبیاری نیست
شکوفههای من از روشنی چو خورشیدند
به برگ و شاخهٔ من، ذرهٔ غباری نیست
چرا ندوخت قبای تو، درزی نوروز
چرا به گوش تو، از ژاله گوشواری نیست
شدی خمیده و بیبرگ و بار و دم نزدی
به زیر بار جفا، چون تو بردباری نیست
مرا صنوبر و شمشاد و گل شدند ندیم
تو را چه شد که رفیقی و دوستاری نیست
جواب داد که یاران، رفیق نیمرهند
به روز حادثه، غیر از شکیب، یاری نیست
تو قدر خرمی نوبهار عمر بدان
خزان گلشن ما را دگر بهاری نیست
از آن به سوختن ما دلت نمیسوزد
کز این سموم، هنوزت به جان شراری نیست
شکستگی و درستی تفاوتی نکند
من و تو را چون در این بوستان قراری نیست
ز من به طرف چمن سالها شکوفه شکفت
ز دهر، دیگرم امسال انتظاری نیست
بسی به کارگه چرخ پیر بردم رنج
گه شکستگی آگه شدم که کاری نیست
تو نیز همچون من آخر شکسته خواهی شد
حصاریان قضا را ره فراری نیست
گهی گران بفروشندمان و گه ارزان
به نرخ سودگر دهر، اعتباری نیست
هر آن قماش کز این کارگه برون آید
تمام نقش فریب است، پود و تاری نیست
هر آنچه میکند ایام میکند با ما
به دست هیچکس ای دوست اختیاری نیست
به روزگار جوانی، خوش است کوشیدن
چرا که خوشتر از این، وقت و روزگاری نیست
کدام غنچه که خونش به دل نمیجوشد
کدام گل که گرفتار طعن خاری نیست
کدام شاخته که دست حوادثش نشکست
کدام باغ که یک روز شورهزاری نیست
کدام قصر دلافروز و پایهٔ محکم
که پیش باد قضا خاک رهگذاری نیست
اگر سفینهٔ ما، ساحل نجات ندید
عجب مدار، که این بحر را کناری نیست