شمارهٔ ۶۰ - دو محضر

قاضی کشمر ز محضر، شامگاه
رفت سوی خانه با حالی تباه
هر کجا در دید، بر دیوار زد
بانگ بر دربان و خدمتکار زد
کودکان را راند با سیلی و مشت
گربه را با چوبدستی خست و کشت
خشم هم بر کوزه، هم بر آب کرد
هم قدح، هم کاسه را پرتاب کرد
هر چه کم گفتند، او بسیار گفت
حرف‌های سخت و ناهموار گفت
کرد خشم‌آلوده، سوی زن نگاه
گفت کز دست تو روزم شد سیاه
تو ز سرد و گرم گیتی بی‌خبر
من گرفتار هزاران شور و شر
تو غنودی، من دویدم روز و شب
کاستم من، تو فزودی، ای عجب
تو شدی دم‌ساز با پیوند و دوست
چرخ، روزی صد ره از من کند پوست
ناگواری‌ها مرا برد از میان
تو غنودی در حریر و پرنیان
تو نشستی تا بیارندت ز در
ما بیاوردیم با خون جگر
هر چه کردم گرد، با وزر و وبال
تو به پای آز کردی پایمال
توشه بستم از حلال و از حرام
هم تو خوردی گاه پخته، گاه خام
تا که چشمت دید همیان زری
کردی از دل، آرزوی زیوری
تا یتیم از یک به من بخشید نیم
تو خریدی گوهر و دُرّ یتیم
کور و عاجز بس در افکندم به چاه
تا که شد هموار از بهر تو راه
از پی یک راست، گفتم صد دروغ
ماست را من بردم و مظلوم دوغ
سنگ‌ها انداختم در راه‌ها
اشک‌ها آمیختم با آه‌ها
بدرهٔ زر دیدم و رفتم ز دست
بی‌تأمل روز را گفتم شب است
حق نهفتم، بافتم افسانه‌ها
سوختم با تهمتی کاشانه‌ها
این سخن‌ها بهر تو گفتم تمام
تو چه گفتی؟ آرمیدی صبح و شام
ریختم بهر تو عمری آبرو
تو چه کردی از برای من، بگو
رشوه‌ت آوردم، تو مال اندوختی
تیرگی کردم، تو بزم افروختی
تا به مرداری بیالودم دهن
تو حسابی ساختی از بهر من
خدمت محضر ز من ناید دگر
هر که را خواهی، به جای من ببر
بعد از این نه پیروم، نه پیشوا
چون تو، اندر خانه خواهم کرد جا
چون تو خواهم بود پاک از هر حساب
جز حساب سِیر و گشت و خورد و خواب
زن به لطف و خنده گفت این کار چیست
با در و دیوار، این پیکار چیست
امشب از عقل و خرد بیگانه‌ای
گر نه مستی، بی‌گمان دیوانه‌ای
کودکان را پای بر سر می‌زنی
مشت بر طومار و دفتر می‌زنی
خودپسندیدن، وبال است و گزند
دیگران را کی پسندد، خودپسند
من نمی‌گویم که کاری داشتم
یا چو تو، بر دوش، باری داشتم
می‌روم فردا من از خانه برون
تو برافراز این بساط واژگون
می‌روم من، یک‌دو روز این‌جا بمان
همچو من، دانستنی‌ها را بدان
عارفان، علم و عمل پیوسته‌اند
دیده‌اند اول، سپس دانسته‌اند
زن چو از خانه سحرگه رخت بست
خانه دیوان‌خانه شد، قاضی نشست
گاه خط بنوشت و گاه افسانه خواند
ماند، اما بی‌خبر از خانه ماند
روزی اندر خانه سخت آشوب شد
گفت‌وگوی مشت و سنگ و چوب شد
خادم و طباخ و فراش آمدند
تا توانستند، دربان را زدند
پیش قاضی آن دروغ، این راست گفت
در حقیقت، هر چه هر کس خواست گفت
عیب‌ها گفتند از هم بی‌شمار
رازهای بسته کردند آشکار
گفت دربان این خسان اهریمنند
مجرمند و بی‌گنه رامی‌زنند
باز کردم هر سه را امروز مشت
برگرفتم بار دزدی‌شان ز پشت
بانگ زد خادم بر او کای خودپرست!
قفل مخزن را که دیشب می‌شکست؟
کوزهٔ روغن تو می‌بردی به دوش
یا برای خانه یا بهر فروش
خواجه از آغاز شب در خانه بود
حاجب از بهر که، در را می‌گشود
دایه آمد گفت طفل شیرخوار
گشته رنجور و نمی‌گیرد قرار
گفت ناظر، دختر من دیده است
مطبخی کشک و عدس دزدیده است
ناگهان، فراش همیانی گشود
گفت کاین زرها میان هیمه بود
باغبان آمد که دزد، این ناظر است
غایب است از حق، اگرچه حاضر است
زر فزون می‌گیرد و کم می‌خرد
آن‌چه دینار است و درهم، می‌برد
می‌کند از ما به جور و ظلم، پوست
خواجه مهمان است، صاحبخانه اوست
دوش، یک من هیمه را باری نوشت
خوشه‌ای آورد و خرواری نوشت
از کنار در، کنیز آواز داد
بعد از این، نان را کجا باید نهاد
کودکان نان و عسل را خورده‌اند
سفره‌اش را نیز با خود برده‌اند
دید قاضی، خانه پرشور و شر است
محضر است، اما دگرگون محضر است
کار قاضی جز خط و دفتر نبود
آشنا با این چنین محضر نبود
او چه می‌دانست آشوب از کجاست
وین کم و افزون، که افزود و که کاست
چون امین نشناخت از دزد و دغل
دفتر خود را نهاد اندر بغل
گفت زین جنگ و جدل، سر، خیره گشت
بایدم رفتن، گه محضر گذشت
چون ز جا برخاست، زن در را گشود
گفت دیدی آن‌چه گفتم راست بود
تو، به محضر داوری کردی هزار
لیک اندر خانه درماندی ز کار
گر چه ترساندی خلایق را بسی
از تو خانه نمی‌ترسد کسی
تو بسی گفتی ز کار خویشتن
من نگفتم هیچ و دیدی کار من
تا تو اندر خانه دیدی گیرودار
چند روزی ماندی و کردی فرار
من کنم صد شعله در یک دم خموش
گاه دستم، گاه چشمم، گاه گوش
هر که بینی رشته‌ای دارد به دست
هر کجا راهی‌ست، رهپویی‌ش هست
تو چه می‌دانی که دزد خانه کیست
زین حکایت حق کدام، افسانه چیست
زن، به دام افکند دزد خانه را
از حقیقت دور کرد افسانه را
پروین اعتصامی پروین اعتصامی