شمارهٔ ۷۹ - سرود خارکن
به صحرا، سرود اینچنین خارکن
که از کندن خار، کس خوار نیست
جوانی و تدبیر و نیروت هست
به دست تو، این کارها کار نیست
به بیداری و هوشیاری گرای
چو دیدی که بخت تو بیدار نیست
چو بفروختی، از که خواهی خرید
متاع جوانی به بازار نیست
جوانی، گه کار و شایستگیست
گه خودپسندی و پندار نیست
نبایست بر خیره از پا فتاد
چو جان خسته و جسم بیمار نیست
همین بس که از پا نیفتادهای
بس افتادگان را پرستار نیست
مپیچ از ره راست، بر راه کج
چو در هست، حاجت به دیوار نیست
ز بازوی خود، خواه برگ و نوا
تو را برگ و توشی در انبار نیست
همی دانه و خوشه خروار شد
ز آغاز، هر خوشه خروار نیست
قویپنجهای، تیشه محکم بزن
هنرمندمردم، سبکسار نیست
زر وقت، باید به کار آزمود
کز این بهترش، هیچ معیار نیست
غنیمت شمر، جز حقیقت مجوی
که باریست فرصت، دگر بار نیست
همی ناله کردی، ولی بیثمر
کس این نالهها را خریدار نیست
چو شب، هستی و صبحدم نیستیست
شکایت ز هستی، سزاوار نیست
کنند از تو در کار دل، بازپرس
در این خانه، کس جز تو معمار نیست
نشد جامهٔ عجب، جان را قبا
در این جامه، پود ار بود، تار نیست
در این دکه، سود و زیان با همند
کس از هر زیانی، زیانکار نیست
گهی کم به دست اوفتد، گه فزون
بساز، ار درم هست و دینار نیست
مگوی از گرفتاری خویشتن
ببین کیست آن کو گرفتار نیست
به چشم بصیرت به خود در نگر
تو را تا در آئینه، زنگار نیست
همه کار ایام، درس است و پند
دریغا که شاگرد هشیار نیست
تو را بار تقدیر باید کشید
کسی را رهایی از این بار نیست
به دشواری ار دل شکیبا کنی
ببینی که سهل است و دشوار نیست
از امروز اندوه فردا مخور
نهان است فردا، پدیدار نیست
گر آلود انگشتهایت به خون
شگفتی ز ایام خونخوار نیست
چو خارند گلهای هستی تمام
گل است اینکه داری به کف، خار نیست
ز آزادگان، بردباری و سعی
بیاموز، آموختن عار نیست
هزاران ورق کرده گیتی سیاه
شکایت همین چند طومار نیست
تو خاطرنگهدار شو خویش را
که ایام، خاطرنگهدار نیست
ره زندگان است، عیبش مکن
گر این راه، همواره هموار نیست
پی کارهایی که گوید برو
تو را با فلک، دست پیکار نیست
به جایی که بار است بر پشت مور
برای تو، این بار، بسیار نیست
نشاید که بیکار مانیم ما
چو یک قطره و ذره بیکار نیست