شمارهٔ ۸۴ - شاهد و شمع
شاهدی گفت به شمعی کامشب
در و دیوار، مزین کردم
دیشب از شوق، نخفتم یک دم
دوختم جامه و بر تن کردم
دوسه گوهر ز گلوبندم ریخت
بستم و باز به گردن کردم
کس ندانست چه سحرآمیزی
به پرند، از نخ و سوزن کردم
صفحهٔ کارگه، از سوسن و گل
به خوشی چون صف گلشن کردم
تو به گرد هنر من نرسی
زان که من بذل سر و تن کردم
شمع خندید که بس تیره شدم
تا ز تاریکیات ایمن کردم
پی پیوند گهرهای تو، بس
گهر اشک به دامن کردم
گریهها کردم و چون ابر بهار
خدمت آن گل و سوسن کردم
خوشم از سوختن خویش از آنک
سوختم، بزم تو روشن کردم
گرچه یک روزن امید نماند
جلوهها بر در و روزن کردم
تا تو آسوده روی در ره خویش
خوی با گیتی رهزن کردم
تا فروزنده شود زیب و زرت
جان ز روی و دل از آهن کردم
خرمن عمر من ار سوخته شد
حاصل شوق تو، خرمن کردم
کارهایی که شمردی بر من
تو نکردی، همه را من کردم