شمارهٔ ۹۳ - صاف و درد
غنچهای گفت به پژمردهگلی
که ز ایام، دلت زود آزرد
آب، افزون و بزرگ است فضا
ز چه رو، کاستی و گشتی خرد
زینهمه سبزه و گل، جز تو کسی
نه فتاد و نه شکست و نه فسرد
گفت زنگی که در آئینهٔ ماست
نه چنان است که دانند سترد
دی، مِی هستی ما صافی بود
صاف خوردیم و رسیدیم به دُرد
خیره نگرفت جهان، رونق من
بگرفتش ز من و بر تو سپرد
تا کند جای برای تو فراخ
باغبان فلکم سخت فشرد
چه توان گفت به یغماگر دهر
چه توان کرد چو میباید مرد
تو به باغ آمدی و ما رفتیم
آن که آورد تو را، ما را برد
اندر این دفتر پیروزهسپهر
آنچه را ما نشمردیم شمرد
غنچه تا آب و هوا دید شکفت
چه خبر داشت که خواهد پژمرد
ساقی میکدهٔ دهر قضاست
همه کس باده از این ساغر خورد