شمارهٔ ۹۷ - عشق حق

عاقلی، دیوانه‌ای را داد پند
کز چه بر خود می‌پسندی این گزند
می زنند اوباش کویت سنگ ها
می‌دوانندت ز پی فرسنگ‌ها
کودکان پیراهنت را می‌درند
رهروان کفش و کلاهت می‌برند
یاوه می‌گویی، چه می‌گویی سخن
کینه می‌جویی، چو می‌بندی دهن
گر بخندی ور بگریی زار زار
بر تو می‌خندند اهل روزگار
نان فرستادیم بهرت وقت شب
نان نخوردی، خاک خوردی، ای عجب
آب دادیمت، فکندی جام آب
آب جوی و برکه خوردی چون دواب
خوابگاه اندر سر ره ساختی
بستر آوردند دور انداختی
برگرفتی زآدمی چون دیو، روی
آدمی بودی و گشتی دیوخوی
دوش، طفلان بر سرت گل ریختند
تا تو سر برداشتی، بگریختند
نانوا خاکستر افشاندت به چشم
آن جفا دیدی، نکردی هیچ خشم
رندی از آتش کف دست تو خست
سوختی، آتش نیفکندی ز دست
چون تو، کس ناخورده‌مِی مستی نکرد
خوی با بدبختی و پستی نکرد
مست را مستی اگر یک ره بود
مستی تو هر گه و بی‌گه بود
بس طبیبانند در بازار و کوی
حالت خود با یکی زایشان بگوی
گفت من دیوانگی کردم هزار
تا بدیدم جلوهٔ پروردگار
دیده زین ظلمت به نور انداختم
شمع گشتم، هیمه دور انداختم
تو مرا دیوانه خوانی ای فلان
لیک من عاقل‌ترم از عاقلان
گر که هر عاقل چو من دیوانه بود
در جهان بس عاقل و فرزانه بود
عارفان کاین مدعا را یافتند
گم شدند از خود، خدا را یافتند
من همی‌بینم جلال اندر جلال
تو چه می‌بینی به جز وهم و خیال
من همی‌بینم بهشت اندر بهشت
تو چه می‌بینی به غیر از خاک و خشت
چون سرشتم از گل است، از نور نیست
گر گلم ریزند بر سر، دور نیست
گنج‌ها بردم که ناید در حساب
ذره‌ها دیدم که گشته‌ست آفتاب
عشق حق در من شرار افروخته‌ست
من چه می‌دانم که دستم سوخته‌ست
چون مرا هجرش به خاکستر نشاند
گو بیفشان، هر که خاکستر فشاند
تو همی اخلاص را خوانی جنون
چون توانی چاره کرد این درد، چون
از طبیبم گرچه می‌دادی نشان
من نمی‌بینم طبیبی در جهان
من چه دانم کان طبیب اندر کجاست
می‌شناسم یک طبیب، آن هم خداست
پروین اعتصامی پروین اعتصامی