شمارهٔ ۱۰۵ - فلسفه

نخودی گفت لوبیایی را
کز چه من گِردم این چنین، تو دراز
گفت ما هر دو را بباید پخت
چاره‌ای نیست با زمانه بساز
رمز خلقت به ما نگفت کسی
این حقیقت مپرس ز اهل مجاز
کس بدین رزمگه ندارد راه
کس در این پرده نیست محرم راز
به درازی و گِردی من و تو
ننهد قدر، چرخ شعبده‌باز
هر دو، روزی در اوفتیم به دیگ
هر دو گردیم جفتِ سوز و گداز
نتوان بود با فلک گستاخ
نتوان کرد بهر گیتی ناز
سوی مخزن رویم زین مطبخ
سر این کیسه، گردد آخر باز
برویم از میان و دم نزنیم
بخروشیم، لیک بی‌آواز
این چه خامی‌ست، چون در آخر کار
آتش آمد من و تو را دم‌ساز
گر چه در زحمتیم باز خوشیم
که به ما نیز، خلق راست نیاز
دهر بر کار کس نپردازد
هم تو بر کار خویشتن پرداز
چون تن و پیرهن نخواهد ماند
چه پلاس و چه جامهٔ ممتاز
ما کز انجام کار بی‌خبریم
چه توانیم گفتن از آغاز
پروین اعتصامی پروین اعتصامی