شمارهٔ ۱۱۸ - کوه و کاه
به چشم عجب سوی کاه کرد کوه، نگاه
به خنده گفت که کار تو شد ز جهل، تباه
ز هر نسیم بلرزی، ز هر نفس بپری
همیشه روی تو زرد است و روزگار، سیاه
مرا به چرخ برافراشت بردباری، سر
تو گه به اوج سمایی و گاه در بن چاه
کسی بزرگ نگردد مگر ز کار بزرگ
گر از تو کار نیاید، زمانه را چه گناه
مرا نبرد ز جا هیچ دست زور، ولیک
تو را نه جای نشستن بود، نه ز خفتنگاه
مرا ز رسم و ره نیک خویش قدر فزود
نه ای تو بیخبر، از هیچ رسم و راه آگاه
گهر ز کان دل من برند گوهریان
پلنگ و شیر به سوی من آورند پناه
نه باک سلسله دارم، نه بیم آفت سیل
نه سیر مهر زبونم کند، نه گردش ماه
به نزد اهل خرد، سستی و سبکساریست
در اوفتادن بیجا و جستن بیگاه
بگفت رهزن گیتی ره تو هم بزند
مخند خیره به افتادگان هر سر راه
مشو ز دولت ناپایدار خویش ایمن
سوی تو نیز کشد شبرو سپهر، سپاه
قویتری ز تو، روزی ز پا درافکندت
به یک دقیقه ز من هیچتر شوی ناگاه
چه حاصل از هنر و فضل مردم خودبین
خوشم که هیچم و همچون تو نیستم خودخواه
گر از نسیم بترسم به خویش، ننگی نیست
شنیدهای که بلرزد به پیش باد، گیاه
تو جاه خویش فزون کن به استواری و صبر
مرا که جز پر کاهی نیام، چه رتبت و جاه
خوش آن کسی که چو من سر ز پا نمیداند
خوش آن تنی که نبردهست بار کفش و کلاه
چه شاهباز توانا، چه ماکیان ضعیف
شوند جمله سرانجام، صید این روباه
بنای محکمهٔ روزگار، بر ستم است
قضا چو حکم نویسند، چه داوری، چه گواه
چه فرق، گر تو گرانسنگ و ما سبکساریم
چو تندباد حوادث وزد، چه کوه و چه کاه
کسی ز روی حقیقت بلند شد، پروین
که دست دیو هویٰ شد ز دامنش کوتاه