شمارهٔ ۱۲۴ - گریهٔ بی سود

باغبانی قطره‌ای بر برگ گل
دید و گفت این چهره جای اشک نیست
گفت من خندیده‌ام تا زاده‌ام
دوش بر خندیدنم بلبل گریست
من همی‌خندم به رسم روزگار
کاین چه ناهمواری و ناراستی‌ست
خندهٔ ما را حکایت روشن است
گریهٔ بلبل ندانستم ز چیست
لحظه‌ای خوش بوده‌ایم و رفته‌ایم
آن که عمر جاودانی داشت، کیست
من اگر یک روزه، تو صد ساله‌ای
رفتنی هستیم گر یک یا دویست
درس عبرت خواند از اوراق من
هر که سوی من به فکرت بنگریست
خرمم، با آن که خارم هم‌سر است
آشنا شد با حوادث، هر که زیست
نیست گل را فرصت بیم و امید
زان که هست امروز و دیگر روز نیست
پروین اعتصامی پروین اعتصامی