بی وزن گو
انیس دل بیمار.!
بی وزن گو • 1404/12/06 - 09:20
0 دیدگاه
زین سان به دلم فکند نگارش آن زلف پریشان و ابروی کمانش آن افاده نازَکانت بی دلیل نیست از ره بدَرَم کرده، با ناز و نشانش گر گُل نداند که چکرد با دل درویش این ابیات ناقابل کنم وصف جمالش تو گر نکنی قبول چنین کار تمامست پس گر بشوی سهم کسی خوشا بحالش 5-گرجمع شوند کل جهان گوشهء قلبم آن برد همه دل را و منم کنم نثارش از کویش گذر کردم و بوی سحر آمد که در طلبم روز خزان آید بهارش یادی بر یاری که نیست همی کشندست تا چو قاصدک گردم به دنبال هوایش هنگامه به صبحگاه دلم کن نظری یار تا تنگ شود دلت بر آن سوز نوایش در خواب خوشم به تسلیمش درایم که کمی زنم بوسه بر آن کنج لبانش ای دل به غریبی خرابه خوش نشین باش چو وقت اذان جان بدهی ، وقت نگاهش الهی مگذار این غم سنگین به ضمیرم که جز تو کنم یاد دیگری زنم صدایش بر یار نرسم دِگر مگر کسی تواند ملک الموت شوم کسی رسد دهم سزایش یارا به چنین باش ، انیس دل بیمار که خیرست ، مرا کاش ببخشاید خدایش

دیدگاه‌ها

هنوز پاسخی برای این پیام ثبت نشده است. برای ثبت پاسخ بیتاس را نصب کنید و به جمع ما بپیوندید.