منی که در قفس هستم ز دست پندارم
چگونه میشود از خود دلی بیازارم؟
اسیر چاه خیال از برادران هستم
چو یوسفم که گرفتار مکر بازارم
نبوده جز غم من همدمی که گویم راز
تمام سهم من از خلقتم شد آزارم
دلی که ساده تر از آینه به جانم بود
شکسته اند و مرا گفته اند گنهکارم
بهار عمر خودم را ندیده ام هرگز
بهار من شده زندان حس و افکارم
شکایتم به کجا برده با که گویم باز
منی که غیر غم هرگز نبوده غمخوارم .
دیدگاهها
هنوز پاسخی برای این پیام ثبت نشده است.
برای ثبت پاسخ بیتاس را نصب کنید و به جمع ما بپیوندید.