شمارهٔ ۳

بندهٔ یک‌دل منم، بند قبای تو را
چاکر یکتا منم، زلف دو تای تو را
خاک مرا تا به باد برندهد روزگار
من ننشانم ز جان، باد هوای تو را
کاش رخ من بُدی، خاک کف پای تو
بوسه مگر دادمی، من کف پای تو را
گر بوَد ای شوخ‌چشم، رای تو بر خون من
بر سر و دیده نهم، رایت رای تو را
تیر جفای تو هست دلکش جان‌دوز من
جعبه ز سینه کنم تیر جفای تو را
بار نیامد دلم در شکن زلف تو
گر نه به گردن کشم بار بلای تو را
بنده‌سنایی تو را بندگی از جان کند
گویِ کلاه تو را، بند قبای تو را
سنایی سنایی