شمارهٔ ۴
باز بر عاشق فروش آن سوسن آزاد را
باز بر خورشید پوش آن جوشن شمشاد را
باز چون شاگرد مؤمن در پس تخته نشان
آن نکودیدار شوخ کافر استاد را
ناز چون یاقوت گردان خاصّگان عشق را
در میان بحر حیرت لؤلؤ فریاد را
خویشتنبینان ز حسنت لافگاهی ساختند
هین ببند از غمزه، درها، کوی عشقآباد را
هرچه بیداد است بر ما ریز کاندر کوی داد
ما به جان پذرفتهایم از زلف تو بیداد را
گیرم از راه وفا و بندگی یکسو شویم
چون کنیم ای جان بگو این عشق مادرزاد را
زین توانگرپیشگان چیزی نیفزاید تو را
کز هوس بردند بر سقف فلک، بنیاد را
قدر تو درویش داند زآن که او بیند مقیم
همچو کرکس در هوا هفتاد در هفتاد را
خوش کن از یک بوسهٔ شیرینتر از آب حیات
چو دل و جان سنایی طبع فرخزاد را