شمارهٔ ۵
باز، تابی در ده آن زلفین عالمسوز را
باز آبی بر زن آن روی جهانافروز را
باز بر عشاق صوفیطبع صافی جان گمار
آن دو صف جادوی شوخ دلبر جاندوز را
باز بیرون تاز در میدان عقل و عافیت
آن سیهپوشان کفرانگیز ایمانسوز را
سر برآوردند مشتی گوشهگشته چون کمان
باز در کار آر نوک ناوک کینتوز را
روزها چون عمر بدخواه تو کوتاهی گرفت
پارهای از زلف کم کن مایهای دِه روز را
آینه برگیر و بنگر گر تماشا بایدت
در میان روی نرگس بوستانافروز را
لب ز هم بردار یک دم تا هم اندر تیر ماه
آسمان در پیشت اندر جل کشد نوروز را
نوگرفتان را ببوسی، بسته گردان بهر آنک
دانه دادن شرط باشد مرغ نوآموز را
برشکن دام سنایی زآن دو تا بادام از آنک
دام را بادام تو چون سنگ باشد گوز را