شمارهٔ ۷

جاودان خدمت کنند آن چشم سحرآمیز را
زنگیان سجده برند آن زلف جان‌آویز را
توبه و پرهیز کردم ننگرم زین بیش، من
زلف جان‌آویز را یا چشم رنگ‌آمیز را
گر لب شیرین آن بت بر لب شیرین بدی
جان مانی سجده کردی صورت پرویز را
با چنان زلف و چنان چشم دل‌آویز ای عجب
جای کی ماند در این دل توبه و پرهیز را
جان ما مِی را و قالب خاک را و دل تو را
وین سر طناز پروسواس تیغِ تیز را
شربت وصل تو ماند نوبهار تازه را
ضربت هجر تو ماند ذوالفقار تیز را
گر شب وصلت نماید مر شب معراج را
نیک ماند روز هجرت روز رستاخیز را
اهل دعوی را مسلم باد جنات‌النعیم
رطل می‌باید دمادم مست بی‌گه‌خیز را
آتش عشق سنایی تیز کن ای ساقیا
در دهیدش آب انگور نشاط‌انگیز را
سنایی سنایی