شمارهٔ ۱۵
من کیام کاندیشهٔ تو همنفس باشد مرا
یا تمنای وصال چون تو کس باشد مرا
گر بود شایستهٔ غم خوردن تو جان من
این نصیب از دولت عشق تو بس باشد مرا
گرنه عشقت سایهٔ من شد چرا هرگه که من
روی برتابم از او پویان ز پس باشد مرا
هر نفس کان را به یاد روزگار تو زنم
جملهٔ عالم طفیل آن نفس باشد مرا
هر زمان ز امید وصل تو دل خود خوش کنم
باز گویم نه چه جای این هوس باشد مرا
چون خیال خاک پایت مینبیند چشم من
بر وصال تو چگونه دسترس باشد مرا