شمارهٔ ۲۳

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۳
فریاد از آن دو چشمک جادوی دل‌فریب
فریاد از آن دو کافر غازی بانهیب
این هم‌بر دو ترکش دل‌گیر جان‌ستان
وان پیش دو شمامهٔ کافور یا دو سیب
بردوش غایه‌کش او زهره می‌رود
چون کی‌قباد و قیصر پانصدش در رکیب
یوسف نبود هرگز چون او به نیکویی
چون سامری هزارش چاکر، گهِ فریب
آسیب عاشقی و غم عشق و گم‌رهی
تا روی او بدید پس آن طرفه‌ها و زیب
غم‌خانه برگزید و ره عشق و گم‌رهی
هر روز می‌برآرد نوعی دگر ز جیب
بسترد و گفت چون که سنایی همه ز جهل
بنبشت در هوای غم عشق صد کتیب
سنایی سنایی