شمارهٔ ۲۴

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۴
از آن مِی خوردن عشق است دایم کار من هر شب
که بی‌من در خرابات است دایم یار من هر شب
بتم را عیش و قلاشی‌ست بی‌من کار هر روزی
خروش و ناله و زاری‌ست بی‌او کار من هر شب
من آن ره‌بان خودنامم، من آن قلاش خودکامم
که دستوری بود ابلیس را کردار من هر شب
برهنه پا و سر زانم که دایم در خراباتم
همی‌باشد گرو هم کفش و هم دستار من هر شب
همه شب مست و مخمورم به عشق آن بت کافر
مغان دایم برند آتش ز بیت‌النار من هر شب
مرا گوید به عشق اندر چرا چندین همی‌نالی
نگار من چو بیند چشم گوهربار من هر شب
دو صد زنار دارم بر میان بسته به روم اندر
همی‌بافند ره‌بانان مگر زنار من هر شب
سنایی سنایی