شمارهٔ ۹۳
ایام چو من عاشق جانباز نیابد
دلداده چنو دلبر طناز نیابد
از روی نیاز او همه را روی نماید
یک دلشده او را ز ره ناز نیابد
بگداخت مرا طرهٔ طرارش از آنسان
پیشم به دوصد غمزهٔ غماز نیابد
چونان شدهام من ز نحیفی و نزاری
کز من به جز از گوش من آواز نیابد
رفتهست برِ دوست نیاید برِ من دل
داند که چون او یک بت دمساز نیابد
گشتهست دل آگاه که من هیچ نماندم
زان باز نیاید که مرا باز نیابد