شمارهٔ ۹۴

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۴
مرا عشق نگارینم چو آتش در جگر بندد
به مژگان در همی‌دانم مرا عقد درر بندد
بیاید هر شبی هجران به بالینم فروکوبد
بدان آید همی هر شب که چشمم بر سهر بندد
به یارم گفت وی را من که خواب من نبُد ای جان
یقین دانم که گر گویم به‌رغم من تبر بندد
سحرگه صعب‌تر باشد مرا هجران آن دلبر
که جادوبندهای سخت در وقت سحر بندد
همی‌دانم من ای دلبر که هستم من غریب ایدر
ببینی محملم فردا شتربان بر شتر بندد
سنایی سنایی