شمارهٔ ۹۷
دلم با عشق آن بت کار دارد
که او با عاشقان پیکار دارد
به دست عشقبازی درفتادم
که او عاشق چو من بسیار دارد
دل من عاشق عشق است و شاید
که از من یار دل بیزار دارد
که را معشوق جز عشق است از آن است
که او آیینهٔ زنگار دارد
یکی باغ است این پرگل ولیکن
همه پیرامن او خار دارد
نبیند هرگز آن کس خواب را روی
که عشق او را شبی بیدار دارد
نه هموار است راه عشق آن کس
که با جان عشق را هموار دارد
غم جانان خرد و جان فروشد
کسی کو ره بدین بازار دارد