شمارهٔ ۹۶

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۶
آن کس که ز عاشقی خبر دارد
دایم سر نیش بر جگر دارد
جان را به قضای عشق بسپارد
تن پیش بلا و غم سپر دارد
گه دست بلا فراز دل گیرد
گه سنگ تعب به زیر سر دارد
پیوسته چو من فگنده‌تن گردد
دل را ز هوای نفس بردارد
بگسسته شود ز شهر و ز مسکن
هر دم‌زدنی رهی دگر دارد
هرچند که زهر عشق می‌نوشد
آن زهر به گونهٔ شکر دارد
وان دیده به دست غیر بردوزد
کو جز به جمال حق نظر دارد
ای یار مقامر خراباتی
طبع تو طریق مختصر دارد
بنمای به من کسی که او چون من
در کوی مقامری مقر دارد
یا از ره کم‌زنان نشان جوید
یا از دل بی‌دلان خبر دارد
سنایی سنایی