شمارهٔ ۱۴۰

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۰
تا رقم عاشقی، در دلم آمد پدید
عاشقی از جان من نسبت آدم برید
در صفت عاشقی، لفظ و عبارت بسوخت
حرف و بیان شد نهان، نام و نشان شد پدید
قافله اندر گذشت راه ز ما شد نهان
گشت ز ما منقطع هر که به ما دررسید
مشکل درد مرا چرخ نداند گشاد
محمل عشق مرا خاک نیارد کشید
ای پسر از هرچه هست دست بشوی و برو
راه خرابات گیر رود و سرود و نبید
سنایی سنایی