شمارهٔ ۱۴۱
لشکر شب رفت و صبح اندر رسید
خیز و مهرویا فرازآور نبید
چشم مست پرخمارت باز کن
کز نشاطت صبرم از دل برپرید
مطرب سرمست را آواز ده
چون ز میخانه عصیر اندر رسید
پر مکن جام ای صنم امشب چو دوش
کت همه جامه چکانه برچکید
نیست گویی آن حکایت راستی
خون دل بر گرد چشم ما دوید
کیست کز عشقت نه بر خاک اوفتاد
کیست کز هجرت نه جامه بردرید
چون خطت طغرای شاهنشاه یافت
از فنا خط گردد عالم برکشید
از سنایی زارتر در عشق کیست
یا چو تو دلبر به زیبایی که دید