شمارهٔ ۱۴۲
اقتدا بر عاشقان کن گر دلیلت هست درد
ور نداری درد گرد مذهب رندان مگرد
ناشده بیعقل و جان و دل در این ره کی شوی
محرم درگاه عشقی با بت و زنار گرد
هر که شد مشتاق او یکبارگی آواره شد
هر که شد جویای او در جان و دل منزل نکرد
مرد باید پاکباز و درد باید مردسوز
کان نگارین روی عاشق مینخواهد کرد مرد
خاک پای خادمان درگه معشوق شو
بوسه را بر خاک ده چون عاشقان از بهر درد
هر که را سودای وصل آن صنم در سر فتاد
اندر این ره سر هم آخر در سر این کارکرد
ای سنایی رنگ و بویی اندر این ره بیش نیست
اندر این ره، رو همی چون رنگ و بو خواهند کرد