شمارهٔ ۱۴۸

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۸
هر که در بند خویشتن نبود
وثن خویش را شمن نبود
آن که خالی شود ز خویشی خویش
خویشی خویش را وطن نبود
من مگوی ار ز خویش بی‌خبری
زان که از خویش مرده من نبود
در خرابات هر که مرد از خویش
تن او را ز من کفن نبود
ارنه‌ای مرده هرچه خواهی گوی
از همه جز منت سخن نبود
با سنایی از این خصومت نیست
زین خصومت ورا حزن نبود
مست باش ای پسر که مستان را
دل به تیمار ممتحن نبود
راستی را همی چو خواهی کرد
نیستی جز هلاک تن نبود
سنایی سنایی