شمارهٔ ۲۲۴

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۲۴
برندارم دل ز مهرت دلبرا تا زنده‌ام
ور چه آزادم تو را تا زنده‌ام من بنده‌ام
مهر تو با جان من پیوسته گشت اندر ازل
نیست روی رستگاری زو مرا تا زنده‌ام
از هوای هر که جز تو جان و دل بزدوده‌ام
وز وفای تو چو نار از ناردان آگنده‌ام
عشق تو بر دین و دنیا دلبرا بگزیده‌ام
خواجگی در راه تو در خاک راه افگنده‌ام
تا بدیدم درج مروارید خندان تو را
بس عقیقا کز دریغ از دیده بپراکنده‌ام
تا به من بر لشکر اندوه تو بگشاد دست
از صلاح و نیک‌نامی دست‌ها بفشانده‌ام
دست دست من بُد از اول که در عشق آمدم
کم زدم تا لاجرم در شَشدرَه درمانده‌ام
سنایی سنایی