شمارهٔ ۲۲۵

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۲۵
صنما تا بزی‌ام بندهٔ دیدار توام
به تن و جان و دل دیده خریدار توام
تو مه و سال کمر بسته به آزار منی
من شب و روز جگرخسته ز آزار توام
گرچه از جور تو سیر آمده‌ام تا بزی‌ام
بکشم جور تو زیرا که گرفتار توام
زان نکردی تو همی‌ساخت بر من که تو را
آگهی نیست که من سوختهٔ زار توام
گرچه آرایش خوبان جهانی به جمال
به سر تو که من آرایش بازار توام
نه عجب گر بکشم تلخی گفتار تو را
زان که من شیفتهٔ خوبی دیدار توام
دزد شب‌رو منم ای دلبر اندر غم تو
چون سنایی ز پی وصل تو عیار توام
گرچه عشاق دل‌آسودهٔ گفتار منند
من همه ساله دل‌آزردهٔ گفتار توام
سنایی سنایی