شمارهٔ ۲۵۱

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۵۱
چو دانستم که گردنده‌ست عالم
نیاید مرد را بنیاد محکم
پس آن بهتر که ما در وی مقیمیم
شبان و روز با هم مست و خرم
مرا زان چه که چونان گفت ابلیس
مرا زان چه که چونین کرد آدم
تو گویی مِی مخور من می‌خورم مِی
تو گویی کم مزن من می‌زنم کم
فتادی تو به کعبه من به خاور
الا تا چند از این دوری و درهم
من و خورشید و معشوق و مِی لعل
تو و رکن و مقام و آب زمزم
تو را کردم مسلم کوثر و خلد
مسلم کن مرا باری جهنم
به فردوس از چه طاعت شد سگ کهف
به دوزخ از چه عصیان رفت بلعم
تو گر هستی چو بلعم در عبادت
من آخر از سگی کمتر نی‌ام هم
سرانجام من و تو روز محشر
ندانم چون بود والله اعلم
سخن گویی تو همواره ز اسلام
همه اسلام تو صلوات وسلّم
زدن در کوی معنی دم نیاری
همه پیراهن دعوی زنی دم
سنایی سنایی