شمارهٔ ۲۵۲

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۵۲
ای چهرهٔ تو چراغ عالم
با دیدن تو کجا بود غم
شد خلد به روی تو سرایم
بی‌روی تو خلد شد جهنم
ای شمسهٔ نیکوان به خوبی
چون تو دگری نزاد ز آدم
کوی تو شده‌ست باغ عشاق
باریده بر او ز دیده‌ها نم
بندی‌ست نهان ز بند زلفت
بر جان و دل رهیت محکم
هر روز همی‌شود به نوعی
حسن تو فزون و صبر من کم
گر بود مرا پری به فرمان
ور باشد ملک و ملکت جم
برزد نتوان به شادکامی
بی‌روی تو ای نگار یک دم
ای جان من و دو دیده بر من
چون دیدهٔ مور گشت عالم
آخر به سر آید این شب هجر
وین صبح وصال بردمد هم
گر بر لبم آید آن لبانت
هرگز نزنم من آتشین‌دم
سنایی سنایی