شمارهٔ ۲۶۱

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۶۱
از عشق ندانم که کی‌ام یا به که مانم
شوریده‌تنم عاشق و سرمست و جوانم
از بهر طلب کردن آن یار جفاجوی
دل‌سوخته، پوینده شب و روز دوانم
با کس نتوانم که بگویم غم عشقش
نه نیز کسی داند این راز نهانم
ده سال فزون است که من فتنهٔ اویم
عمری سپری گشت من اندوه‌خورانم
از بس که همی‌جویم دیدار فلان را
ترسم که بدانند که من یار فلانم
از ناله که می‌نالم مانندهٔ نالم
وز مویه که می‌مویم چون موی نوانم
ای وای من ار من ز غم عشق بمیرم
وی وای من ار من به چنین حال بمانم
سنایی سنایی