شمارهٔ ۲۶۲

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۶۲
دگربار ای مسلمانان ستمگر گشت جانانم
گهی رنجی نهد بر دل گهی بی‌جان کند جانم
به درد دل شدم خرسند که جز او نیست دلبندم
به رنج تن شدم راضی که جز او نیست جانانم
به بازی گفتمش روزی که دل بر کن کنون از من
نبرده‌ست ای عجب هرگز جز این یک‌بار فرمانم
شفیع آرم که را دیگر که را گویم که را خوانم
کز این بازی ناخوش من پشیمانم پشیمانم
کنون نزدیک وی پویم وفا و مهر او جویم
مگر بر من ببخشاید چو بیند چشم گریانم
سنایی سنایی