شمارهٔ ۳۰۶
همه جان است سر تا پای جانان
از آن جز جان نشاید جای جانان
به آب روی و خون دل توان ریخت
برای چون تو جان سودای جانان
خرد داند که وصف او نداند
ازیرا نیست هم بالای جانان
چه جای دعوی سرو است در باغ
چه خواهد وصف سر تا پای جانان
نیاید کس به آب چشمهٔ خضر
جز اندر نوش عیسیزای جانان
ندیدی دین کفرآمیز بنگر
شکن در زلف جانفرسای جانان
همی کشف خردمندان کشفوار
سراندر خود کشد یارای جانان
سنایی نیست با جان زنده لیکن
ز جانان است او گویای جانان