کوچهها
روی صندلی غم نشسته است، مردی از نگاه عشق پاکتر
با غرور دستهای خستهاش،سرنوشت تازهایست بارور
جرعهجرعه مینویسد از بهار... مینویسد از زلال آفتاب
مینویسد از ستارهای که باز، استکان نور را کشیده سر
خاطرات مرد باز جان گرفت، سمت روزهای دور پرکشید
سمت کوچههای عاشقانه و... مرد بود توی کوچه رهگذر
اشتیاق تازهای به سمت نور، توی دفترش که دیده میشود
آتش دوبارهای به رنگ مهر، میشود درون مرد شعلهور
سرنوشت دیگری شده شروع... آفتاب باز توی کوچههاست
ایستاده ابتدای کوچهها، مردی از نگاه عشق پاکتر