مرد روی چارپایه ایستاده مانده بود
خاطرات تلخ را به پیش رو نشانده بود
روی یک ورق نوشته بود «زندگی نبود
آن سراب که مرا به سوی غم کشانده بود»
اشتباه کرده بود در مسیر زندگی
نقش‌های چاه بین راه را نخوانده بود
و همین مسیر اشتباه مرد را شبی
با ستاره‌اش به انتهای خط رسانده بود
خسته بود از سیاهی نشسته بر دلش
درد مرد را به سوی چارپایه رانده بود
دار قطره قطره مرگ در رگش چکانده بود
حال آخرین نگاه سست مرد سمت شهر
شیوا فرازمند شیوا فرازمند