یک آسمان بودم...

یک آسمان بودم مرا پیدا نکردند
یک پنجره سمت نگاهم وا نکردند
می‌خواستند این‌جا بمیرم.​.​. نارفیقان!
این ظلم را در حق من حاشا نکردند!
ابری شدم، باران شدم.​.​. طوفانی و خیس!
این ابرها هم خوب با من تا نکردند
فرصت نکردم عشق را لبخند باشم
وقتی که حتی از خدا پروا نکردند
دیری‌ست بر پای دلم زنجیر بستند
دیوانه‌ام می‌خواستند اما نکردند
پوسیده‌ام در کنج این دیوار وحشت
یک آسمان بودم مرا پیدا نکردند
شیوا فرازمند شیوا فرازمند