تردید
رسیدهام به تلاطم، به غربت تردید!
نشسته روی دل من جراحت تردید
لباس وحشت و اندوه دوختم آری
میان ماندن و رفتن، به قامت تردید
و خوابهای سیاهی که گنگ و نامفهوم
چکیده در من و این است عادت تردید
مرا به سمت شکستن روانه میسازد
همین بهانهٔ آخر «نهایت تردید»!!