چقدر از تو و احساس تو گریزانم
نگو که با تو بمانم- نگو- نمی‌مانم
شبیه شب شده‌ام واژه‌ای پر از وحشت
و با غروب نگاهت رسید پایانم
مگر عروس نفس‌های شرجی‌ات باشم!
اگرچه سایهٔ تردید مانده در جانم
نشسته در تن ذهنم سقوط ثانیه‌ها
و زیر سایهٔ وحشت اسیر شیطانم!
هنوز بوسهٔ ابلیس یادگار من است
و جنگ می‌کند او با خدای ایمانم
میان تلخ‌ترین اشتباه درماندم
چقدر از تو و احساس تو گریزانم
شیوا فرازمند شیوا فرازمند