ببین برای وجودت چقدر دل، تنگ است
و با سکوت حضورم همیشه در جنگ است-
کسی که شعلهٔ تردید و درد را پاشید
به روح ساده و سردم که بی‌تو بی‌رنگ است
دل و دماغ ندارم برای قصه‌شدن!
و پای رفتن من در مسیر تو لنگ است!
نگو که مثل عزازیلم و اسیر خودم.​.​.
نگو که از تو و قلبت نصیب من سنگ است
ببین که زرد شد این صورتم از این تلخی
اگرچه با شب و روز دلم هماهنگ است
بیا شبی به شب شعر من به اسم غزل،
برای از تو سرودن غزل، دلم تنگ است
شیوا فرازمند شیوا فرازمند